ادامه مطلب
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و از دی مگو که امروز خوش است / ارباب خیام
پيرمرد از دستشويي خارج شد و والكري * كه جلوي دستشويي گذاشته بود را گرفت ؛ خودش را كشان كشان به كنار سفره رساند. پايه هاي والكر را گرفت و به زحمت به پهلو كنار سفره نشست و پاهايش را دراز كرد.
آهي كشيد و گفت : « هي ، خداجان شكرت. »
همسرش ليوان پر از چاي را كه شيرينش هم كرده بود، جلوي پيرمرد گذاشت و با غرولند گفت : « ديشب زنگ زدم بچه ها ، شبه عیده ، هر كدوم يه جا سرشون گرمه. حالا قرار شده امروز فريدون بياد يه كم خونه رو جم و جور كنه. »
پير مرد ليوان چاي را در دست گرفت تا حرارت چاي را بسنجد.
همسرش ادامه داد :« باز خدا رو شكر نوه هام هستن، ميان كمكم. »
پيرمرد اشتهايی به صبحانه نداشت. نشسته بود و زير لب ذكر مي گفت.
همسرش كمي گله مند شده بود ، روي به سمت پنجره كرد، لب هايش را به هم فشرد، سپس با صدايي تقريبا بلند گفت :« خدا هيچ بنده اي رو جز خودش محتاج كسي نكنه. به خدا خودم توانش رو ندارم، وگر نه هر روز خدا برام عيد بود، خونم مثل دسته ي گل تميز بود. پنج تا بچه داشتم ، همه كارم هم خودم مي كردم. »
پيرمرد به نشانه ي تصديق سر تكان مي داد و هم زمان ذكرش را مي گفت.
همسرش از سكوت وي به شدت ناراحت شده بود: « ديروز محمود برام ميوه و شيريني خريده. امشب قراره آجيل هم بياره. پول بهم بده وقتي اومد باهاش حساب كنم. »
پيرمرد آرام و با صدايي نزديك به زمزمه جواب داد : « من كه هر چي حقوقمه، سر برج مي دم به خودت. خودم كه خرجي ندارم. با اين پاي عليلم هم كه خريد نمي تونم برم.»
همسرش بعد از چند دقيقه سكوت ، با بغض و صداي بلند گفت: « خدايا اين زندگي منه، به كي جز تو پناه ببرم؟ به كي شكايت كنم؟ نعوذ بالله اگر مسلمون به دنيا نميومدم مي گفتم خدايي نيست. آخه، اون موقع كه مي تونست ، نكرد. مغازش رو فروخت، رفت تو اون كارخونه ي لعنتي، وايستاد پاي دستگاه ريسندگي، پول كه بهش ندادن، مجبور شد بره دو بار هم ريه هاش رو عمل كنه. همسايش مغازش رو نگه داشت، الان مثل جوونا سالم و سر حاله ، سالي دوبار هم مي ره سفر اروپا، بمب زندگيش رو تكون نميده .»
پيرمرد ديگر حرف در دلش باقي نماند:« تا وقتي كه من كار مي كردم كه چيزي كم نداشتيم، كم به بچه هات رسيدم؟ شكر خدا همشون حداقل تا ليسانس مدركشون رو گرفتن. الانم تقصير من نيست كه حقوق بازنشسته ها اينه. اون موقع هم كف دست بو نكرده بودم ، گفتم كار دولتيه ،حق بيمه و بازنشستگيش براي روزاي پيري كمك حالم مي شه. »
اشك در چشمان همسرش حلقه زده بود. گويي باز هم در اين بحث تكراري قانع شده بود. با گريه اي خفيف گفت : « برنج تموم شده، برنج رو گذاشتم براي سبزي پلوي فردا، قراره احمد فردا برام برنج بخره ، بياره. گوشت و تخم مرغ هم تو خونه نداريم. ناهار و شام نمي دونم چي بخوريم.»
پيرمرد ليوان سرد را رها كرد و گفت : « گه! »
*والکر: عصایی با چهار پایه
----------------------------------------------------
تهمت هرزگی ؛
این است سزای دوست داشتن.
فکر می کردم آموزگار دوستی باشم،
اما دیگران چنان به من می نگرند ، که به جلاد محبت .
گویی خون خیانت از ناخن هایم می چکد.
باری ...
هراس من یکی که همه مردن در سرزمینی است که مهربانی تنها در دستان گورکنانش احساس شود.
منم و دفتری که بیهوده سیاه می شود.
که آن هم اگر دلخوش برگ آخرش نبود، خیلی زودتر بسته شده بود.
با سپاس بیکران از دوستان عزیزم : مریم ** ، سولماز، خلود ، فرزانه ( آفتاب پاییز) و آزاده ( کلبه ی عشق).
نوروز بر همه ی دوستان خجسته باد.
تا درخت دوستی کی بر نهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
۲۵ سال و ۶۹ روز دیگه ...
باید یک روز بهاری باشه در اردیبهشت.
خونه ای رو که احتمالا با کلی تلاش تهیه کردم رو آماده می کنم. درز پنجره ها رو می گیرم و آروم کف آشپزخونه دراز می کشم و انتظار می کشم.
دوست دارم صحنه دقیقا شبیه سازی بشه.
نمی دونم تو آشپزخونه گلدون شمعدونی داشته یا نه، ولی من می خوام به برگ های سبز شمعدونی خیره بشم و انتظار بکشم.
تنها فرقی که هست اینه که من می خوام تو ایران باشم. و امیدوارم مجبور نشم زودتر دست به کار بشم. آدمیزاده دیگه، یه هو می زنه به سرش!
چند ساعت قبلش به یاد خرد کردن برگ های نارنجی - قهوه ای چنار در زیر پاهام، در خیابونی پر از درخت چنار قدم خواهد زد. لذت خرد کردن برگ چنار باید چیزی شبیه لذتی باشه که زمانه با ما می بره.
----------------------------------------------
و من چنگال شیطانی اش را پشت پنجره ی خانه ای دیدم. خانه ای که مرا به سوی خود می خواند و من ناگزیر بودم از ورود به آن .
صاحب چنگال ها با تمام نفرتش وانمود می کرد از میزبانی من خرسند است!
به من می نگریست و من به پنجره . و به سمت خانه در حرکت بود. خانه ای که یک دیوار بود و یک در و یک پنجره. پنجره ای که دستانی با انگشتان و ناخن های بلند بر رویش کشیده می شد . آن دست ها مرا می خواندند. و تاریکی آن طرف دیوار از پشت دیوار هم پیدا بود.
* نه داستانه ، نه شعر و نه حتا یک قطعه یا یک طرح . چرت و پرته ! ولی باور کنید تا حالا به کابوس کسی اسکار ندادند.
به عمري يك نفس با ما چو بنشينند، برخيزند
ز زلف عنبرين جان ها چو بگشايند ، بفشانند
با دقت به اطرافم نگريستم ؛ جاي يك خدا خالي است.
آستين بالا مي زنم، يك خدا مي سازم.
كمي گِل نياز دارم .
يك خدا كه پيوسته در كنارم و چهره اش جلوي ديدگانم باشد.
يك خدا كه بي بهانه ، بدون احتساب اعمالم ، بي دريغ ، دوستم داشته باشد.
يك خدا بدون جهنم ، بدون بهشت ، حتا بدون عرش !
يك خدا كه قدش از قد من بلندتر نباشد تا براي نگاه كردن به او مجبور باشم بالا را نگاه كنم.
يك خدا كه هر زمان اراده كردم بتوانم ببوسمش.
يك خدا از جنس بچه محل هاي قديمي ، اهل حال و با صفا . يك خدا كه پيمانه ام را قبل از نوشيدن به پيمانه اش بزنم و لبخند رضايتش را ببينم .
بايد گل درست كنم . از خاكستر خود كمي گل درست مي كنم.
آخر كار ، خود را قرباني مي كنم و روح خويش را در كالبد خدايم مي دمم.
خشکســـال وصــل توبیـــنم مـــدام لاجرم در دیده توفان خوشتر است
* ویرایش شد !
در خانه ي جديدمان،
" بودن يا نبودن ،
چندان مساله اي نيست. "
همسايه با همسايه ، كبوتر با باز است.
ديوارها
- چه چسبيده به هم ، چه بينشان فاصله -
بيشتر از انسان هاي پشتشان صدا دارند.
لطفاً يك باغ ...
يك باغچه ...
يك درخت ...
قبول به دست گل ِ گل فروش سر چهار راه رضايت مي دهم.
مي تواني تصور كني تنهايي ِ اينجا چقدر با تنهايي در جنگل متفاوت است ؟
اينجا فاصله ي تو تا خودت، فاصله اي است اندازه ي فاصله ي بين تنها بودن تا تنهايي.
اينجا به خودت هم دسترسي نيست.
----------------
با سپاس بی کران از هم میهن عزیزم ، خلود
اَعوذ بِالله مِن " مَن ِ" رجيم
به نام خداوندي که مرا آفريد قسم ، که خودش هم در کردار من گرفتار مانده، چانه مي سايد.
که اگر شيطاني را قبل من نيافريده بود، بي شک اکنون نيازي به خلقتش نمي ديد.
كه هيچ كس آن گونه كه بودم مرا نشناخت وهيچ كس آن گونه كه هستم مرا نديد . زين سبب براي فريفتن خلق الله اندك زحمتي هم نياز نداشته و ندارم .
که بشر را سبب تباهي و خويشتن ِ خود را موجب گمراهي گشتم. و چه گناهي بالاتر از آنكه راه داني و كج روي؟!
آنها كه از من خوبي ديدند، از فريب خوردگان بودند و نيز آنها كه بدي ديدند؛ چرا كه هرگز آشكارا بدي از من سر نزد.
اگر از شکست گفتم ، بهانه اي بود براي پيروزي هاي آتي.
و اگر از پيروزي گفتم ، براي پوشاندن طعم شکستهاي پيشين.
اگر روي خوش به كسي نشان دادم ، نه از لطف، كه از سر مردم آزاري و يافتن فرصت زجرش بود.
اگر با كسي در افتادم ، كينه اي بود چندين و چند ساله.
روح، سياه تر از تن و تن، ننگين تر از روحم.
" من " را از ظلم اين زوج پتياره مفري نيست.
من خود، جهنم خويشم.
پس از اين زاري مكن ، هوس ياري مكن ، تو اي ناكام ، دل ديوانه ...
- ديدي؟! حالا باز هم حرف گوش نكن !
- اين بار استثنائا ً حق با تو بود.
- اي آدميزاد، هر چه بر سرت بياد رواست !
- خداوند عشق رو در دل ما قرار داد تا به وسيله ي عشق به سمتش كشيده بشيم و در ضمن بتونيم بين خودمون با صلح زندگي كنيم. براي هر كس همسري آفريد ، از جنس خودش ...
- " ... تا در بر ِ او به آرامش برسد . " بله. من اين حرف ها رو از بر هستم. مشكل بر سر وجود عشق نيست. ولي پسر جان ، عشق يك تيغه كه هر دو دمش هم مي بره.
هيچ مي توني تصور كني با همين واژه ي عشق چند نفر رو از آغاز دنيا از كار و زندگي انداختم؟ آدم هاي احمقي كه به خيال خودشون در عشق غرق شده بودند ولي فقط خدا مي دونه در چه حماقتي غلت مي زدند.
اين چه عشق ايست كه شب و روز- بدون در نظر گرفتن صلاح خود – در حال فراهم كردن راحت ِ معشوق يا در گريه و زاري و اندوه ِ فراقش هستيد؟
- حرف شما درست . ولي روي پيشوني افراد ننوشته : " من هموني هستم كه مي توني عاشقش باشي و خوشبخت ! "
- من كه راهش رو بهت ياد دادم !
- مي ترسم تجربه اش كنم ، آخه حرف توست ! البته تا وقتي كه به اين حرفت عمل مي كردم مشكلي نداشتم. ولي خوب معشوقي هم نبود.
- اگر قصد گمراه كردنت رو داشتم ، اين قدر به صراحت باهات صحبت نمي كردم. پيشتر هم گفتم ، بعشي از فرزندان آدم براي من با ديگران فرق دارند و تو يكي از اون هايي.
اما اين موضوع كه وقتي طبق دستور عمل من رفتار مي كني معشوقي در كار نيست ، از بدبختي شما آدم هاست.
چنان زيبا تخم شك در دل هم كاشتيد و رويانديد كه من هيچ ، خدا هم متعجب كرديد!
براي همين اين راه كار رو بهت پيشنهاد كردم . كه گرفتار حماقت نشي؛ متضرر نشي. يك توصيه بود ، خواه پند گير ، خواه ملال .
- اعتراف مي كنم كه حق با توست. با راه كار تو ضرر نخواهم كرد. و همين طور سودي.
- من سودش رو هم تضمين مي كنم. قول مي دم وقتي دم آخر سراغت اومدم به سودش هم اعتراف مي كني و ازم تشكر خواهي كرد. فقط يادت باشه اين راه براي خواصه. از انتقالش به نا اهل پرهيز كن.
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
تو یه اتاق تاریک دور خودم می چرخیدم.
وقتی اومدی، در رو باز کردی و چراغ روشن کردی ، تازه فهمیدم اطرافم چه خبره.
چیزهایی که تا حالا فقط ناشیانه لمس می کردم و تو ذهنم - گاه درست ، گاه نادرست- تجسم می کردم رو به چشم دیدم.
حقیقت اطرافم رو درک کردم.
وقتی حرفات خواست بوی رفتن بگیره، یادت باشه، چراغی که روشن کردی با رفتنت خاموش می شه.
یادت باشه خواستی بری، در رو هم پشت سرت ببند.
چون حقیقت اشیا اطرافم بی تو معنا نداره.
هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد
ساعت مچی اش را از سقف آویزان کرد.
بعد از یکسال نکشیدن سیگار ، سیگاری روشن کرد و گوشه ی لبش نهاد ، دستانش را پشت سرش گذاشت، به پشت دراز کشید و به ساعتی خیره شد که دیگر شماره هایش مشخص نبودند.
سیگار که تمام شد در لیوانی که چند دقیقه پیشتر از چای پر بود ، خاموشش کرد.
گویی زمان رام شده بود.
-------------------------
امشب ناهید نزدیکتر از همیشه است
به زمین.
و من با چشمان مسلح هم تو را نمیابم.
ولی دل همیشه غیر مسلح ام ،
پرچم صلح به دست،
تو را در ژرف ترین نقاط هستی ،
آنجا که ذهن بشر هم دسترسی اش نبوده ،
رصد می کند.
دوشنبه ۹ مهر
